مثل سرگذشت باران است قصهات ٬ عزيز دلم !
وقتی که هست ٬ لبريزم می کند از دانه های پر سخاوت اش ;
خيسم می کند ميان اين همه قحطی رطوبت عشق
و وقتی که نيست ٬ خاطره بويش در بارش اولين قطره بر خاک ٬
آشوبی می اندازد به دلم ٬
که چاره ای نمی ماند جز دويدن به سوی يک سراسيمگی بی انتها
مثل سرگذشت درياست قصهات ٬ عزيز از دست رفتهام !
هميشه آبی ٬
هميشه آرام ٬
ميان موجی از دلواپسیها ٬ هميشه غمين
به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟
ميان اين خزان نو رسيده بهار؟
به که برم شکايت اين خاک سرد ؟
شکايت غريبانه اين سفر بی کلام ؟
سفرت مثل خواب است هنوز ٬
مثل بی باوری يک حقيقت گنگ
مثل ستاره ای که نمی بينمش و
می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان
مثل ستاره ای که نمی بينمش و
شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن
سفرت مثل هر بار نيست
غريب است
آتش می زند دلم را
بند می آورد نفسم را
دريا مي کند چشمانم را
و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش ٬ تنگ ميکند سينه ام را
غصه ام می گيرد از اين بی اعتباری شرمناک ٬ در پيش خدا
همان شب که گفتی :
"دعا کن برای رفتن بی زحمتام "
دعا نکردم و شنيد خدا دعای نکردهام را !
اما در شب پر آشوب مرگ ٬ که دعا کردم برای نرفتنات
به زاری ٬ به فرياد ٬ به درد
نشنيد خدا دعای کرده ام را!
سفرت مثل بی باوری يک خواب است هنوز
و
يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت
و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬
برای رد ادعای شوم فصلی که گمان میکند آغاز بهار دلکش زندگی است .
سفرت مثل خواب است هنوز
مثل خواب
مثل خواب...
" گشته خزان نوبهار من بهار من رفت و نيامد نگار من نگار من
سپری شد شب جدايی به اميدی که تو بيايی
آخر ای اميد قلبم ......"